رستارستا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

رستا

20 ودو ماه

1393/9/30 1:37
نویسنده : مارشا
230 بازدید
اشتراک گذاری

مثل یک خواب می ماند نمی گویم کابوس عسلم می گویم خواب ! لحظه های خوب هم بوده آخر !!!

این ماهها را می گویم این روزها را ،اردیبهشت تا آذر را ،  فاصله پانزده تا بیست و دو !!! هفت ماه گذشته را ...

هفت ماه !!!!هفت ؟؟؟ عجب چه زود گذشت !!!!گرچه اگر برگردم به اردیبهشت وآن روزهای خوبی که آخرین مطلب وبلاگت بود روزهایی که به من و تو خوش گذشت اگر برگردم به ان روزها شاید عوض میکردم  این تصمیم بزرگی که گرفتم و پدر را هم قانع کردم که بزرگترین تحول زندگیش را تجربه کند شاید جور دیگری ، راه دیگری ، تصمیم دیگری ،شاید مسیر دیگری بر میگزیدیم ...که البته انموقع نبود... دیگر چاره ای ،راه دیگری به نظرمان نمی رسید ...

بگذریم به امید آنیم که تغییر سبب ساز آینده ای درخشان برای هر سه ما باشد

دخترکم چند ماه گذشته دلمشغولی ها و سر مشغولی هایمان زیاد بود آنقدر که بزرگ شدنت را لحظات ناب رشد کردنت یا ندیدیم یا فرصت نکردیم حظ کنیم با کلمات جدیدی که می گویی نوع حرف زدنت و طرز تلفظ کلماتت آنگونه که باید و شاید حال کنیم

ساعتهای در اغوش گرفتنت کم بوده ساعتهای بازی باتو !!1دیگر ننشسته ام فکر کنم چگونه با تو بازی کنم که چیزی هم یاد بگیری دیگر پای کامپیوتر هم نمی نشینم تا تک تک مسائل مربوط به تو را سرچ کنم مبادا جایی برایت کم بگذارم جز لباس برایت چیزی نگرفته ام کتابی !!!اسباب بازی !!!( منظور خریدی است که با برنامه ریزی یا تحقیق باشد )به تو نمی رسم ...به پدر ...به خودم ...به خانه ...به زندگی ...به هیچ چیز نمی رسم ...جا مانده ام ...جا مانده ام ...به اندازه هفت ماه جا مانده ام ...شاید هم سی سال جامانده ام ...شاید نه !!!حتما همینطور است سی سال جا مانده ام که حالا تو هم از جا ماندگی هایم بی نصیب نمانده ای برای همین مرا ببخش برای جا ماندنم ...

شیرین زبان شده ای ؛ تلفظ کلماتت هم بامزه است گرچه هنوز بیشتر منظورت را با اشاره و پانتومیم می رسونی و اکثر کلماتی هم که می گی  به جای حرف اولشون حروف صدادار می ذاری : الام (سلام )...آلا(بالا)... آیین (پایین) ای یا (بیا)...

در اولین روز بیست و یکماهگیت شروع کردی به دو کلمه ای حرف زدن حالا بعد از یکماه بهت می گم بگو : بابا حمید تند می گی "امی بابا (حمید بابا ) " چرا برعکسش میکنی رو هنوز نمی دونم اما کلی همه رو به خنده میندازی...

ازت می پرسم رستا چجور دختریه ؟ با لحن حق به جانبی می گی " عا ا ا لللی "....می پرسم رستا چی داره ؟" امک (نمک) "

رستا چیه ؟ "ای جر ایجر(جیگر جیگر) " ....خوشگل مامان کیه ؟  " ات تا (رستا) "

خیلی هم مستقل شده ای همه کارها را می خواهی خودت بدون کمک من انجام بدهی لباس پوشیدن ، دستشویی رفتن ؛ غذا خوردن .... پارک میرویم دیگر به تاب و سرسره قانع نمی شوی باید برویم سراغ دستگاههای بدنسازی داخل پارکها من هم دخالت نکنم تا شما تنهایی بروی بالا بازی کنی آخر فسقلی پله های سرسره ایمنی دارد خود سرسره یک لبه بلند دارد من خیالم راحت است که می نشینم از دور نگاهت میکنم اما این دستگاهها از خطرناک هم خطرناکتر است اما کو گوش شنوا ...

ریزه میزه بودنت و سر نترست و کارهایت خیلی ها را به تعجب می اندازت من اما حظ می کنم دختر منی آخر من هم از دیوار راست بالا میرفتم نصف عمرم بالای درخت گذشته ...دختر بابا حمیدی که آتش سوزاندنهایش هنوز ورد زبان همه است دختر شیطون بلای مایی عسلم ....

بقیه عکسها در ادامه مطلب...

پسندها (1)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رستا می باشد